X
تبلیغات
حرفـــــــــ ــهای نـــــــاگفتهـ ...
^^و کاش دلها آنقدر خالص بودکه دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد^^

هــ ـے روزگـــــــار

مــ ـن به درکــــــــ

خـودتــ خــســتـهــ نـشـدے

از دیـدن تــصویــر تــــکرار درد کـشــیدنــ مــטּ؟....

+ نوشته شده در  92/03/22ساعت 9:51  توسط محمد جواد  | 

پــدرم پـیـامـبـری بود
با دستانی پر از معجزه
یادم نمی رود
در اولین سوز زمستانی
ساعتش را تبدیل به بخاری کرد!

+ نوشته شده در  91/05/11ساعت 14:28  توسط محمد جواد  | 

اينكه فقط تو جوابه دوستت دارم ها بهم بگي " منم همينطور" كافي نيست
يه وقتا اون دهنتو باز كن خودت يه ذره خلاقيت داشته باش !‬

+ نوشته شده در  91/05/11ساعت 14:23  توسط محمد جواد  | 

ترکه میره جنگ
میشه فرمانده
داداشش شهید میشه.
با بیسیم بهش میگن لااقل جنازه داداشتو برگردون عقب ، میگه اینا همشون داداشای من هستن ، کدومشونو بیارم ؟
آره !!! اینبار جوک نبود ( به یاد حمید و مهدی باکری )
+ نوشته شده در  91/04/30ساعت 1:45  توسط محمد جواد  | 

کورش جان از کارهای نیک تو نمیتوان چشم پوشید اما عده ای سعی دارند تو را نقطه مقابل اسلام قرار دهند . . .
همان دینی که گر به تو عرضه میشد چه بسا که می پذیرفتی...
همان دینی که چهارچوبش خدا و دیگر گفتار، کردار و پندار نیک است. . .
نمی دانم چرا ما را مجبور به الگو گیری از تو میکنند تا علی (ع) . . .؟
تو بر تخت شاهی خاکها فتح کردی اما علی بر منبر چوبی دلها فتح میکرد . . .
چرا سخن از بخشش تو و آزادی در انتخاب دین هست ولی کسی از بخشیدن و بخشودن علی حرفی نمی زند؟
تو شاه بودی و بخشیدی . . .
تو از نظر مادی ثروتمند ترین مردمان بودی و بخشیدی . . .
ولی مولایم علی و ادامه دهندگان راهش، در نهایت قناعت، بخشیدند و بخشودند . . .
گرسنه بودند ولی غذای خود را به دیگری دادند . . . و . . . و . . .
آری کوروش کبیر... خواب دیگر بس است برخیز و خود را از چنگ افرادی که با نام تو بر علیه خدای تو مبارزه میکنند رها کن . . .
+ نوشته شده در  91/02/02ساعت 22:2  توسط محمد جواد  | 

ساعت ها را بگذاريد بخوابند...
بيهوده زيستن را نيازی به شمردن نيست
+ نوشته شده در  91/02/02ساعت 21:28  توسط محمد جواد  | 

 كجایی سهراب؟ آب را گل كردند ... چشم ها را بستند و چه با دل كردند! وای سهراب كجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق كردند ... خون به چشمان شقایق كردند تو كجایی سهراب؟ كه همین نزدیكی؛ عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند ... وای سهراب كجایی كه ببینی حالا، دل خوش مثقالیست!! دل خوش سیری چند؟! صبر كن سهراب!! قایقت جا دارد؟؟؟
+ نوشته شده در  90/09/22ساعت 16:48  توسط محمد جواد  | 

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک

دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!

یک….. دو…..سه …

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابرها رفت وهوس به مرکززمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .

آرام آرام همه قایم شده بودند ودیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،…… هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد

که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست



دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!

بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!

+ نوشته شده در  90/05/31ساعت 0:39  توسط محمد جواد  | 

می گویند: "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو... چه محشری می شوند! آقای "اینشتین"در جواب نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
+ نوشته شده در  89/10/23ساعت 13:17  توسط محمد جواد  | 

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
+ نوشته شده در  89/10/23ساعت 13:11  توسط محمد جواد  | 

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
+ نوشته شده در  89/10/23ساعت 13:7  توسط محمد جواد  | 

"امام حسين (ع) يک شهيد است که حتي پيش از کشته‌شدن خويش به شهادت رسيده است نه در گودي قتلگاه،بلکه در درون خانه خويش، از آن لحظه که به دعوت وليد حاکم مدينه که از او بيعت مطالبه مي‌کرد ، "نه" گفت، اين، "نه" طرد و نفي چيزي بود که در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسين شهيد است."
او همچنين مي‌نويسد: "شهادت حسيني شرايط ويژه خود را مي‌طلبد وقتي ظلم، انحطاط و انحراف همه‌گير مي‌شود و ارزشهاي والاي اسلامي مسخ مي‌گردد و موعظه‌ها بر گوشه‌اي سنگين کارگر نمي‌افتد، حسين باهمه دانايي به عدم توانايي خود در پيروزي ظاهري بر دشمن، علنا به پيشواز مرگ مي‌رود و با انتخاب شهادت، بزرگترين کاري را که مي‌شد کرد، انجام مي‌دهد."
+ نوشته شده در  89/09/26ساعت 17:55  توسط محمد جواد  | 

علی توی حیاط بازی می کرد. الهه سرش را از پنجره بیرون کرد با صدای بلند گفت: داداش مواظب گل های باغچه باش.

باغچه کوچک با گل های زیبا و سرخ، شادابی خاصی به خانه بخشیده بود. درخت سیب، گوشه باغچه به تنهائی برای خودش آقایی می کرد و نگاه مهربانش را به گل های زیر دستش ارزانی می داشت.
علی همچنان در حال بازی بود که نگاهش به گل سرخی که در وسط باغچه خود نمایی می کرد افتاد، کسی در حیاط نبود ولی الهه از پشت پنجره او را می دید، علی سری به اطراف چرخاند مطمئن شد کسی نیست. دست برد آرام گل را چید. تا خواست نفسش را بالا بکشد که گل را بو کند، الهه جیغ کشید. علی از جا پرید با حالت گریه گفت: چرا مرا ترساندی، چرا یواشکی نگاه می کنی؟!

الهه که از ناراحتی رنگش عوض شده بود با صدای بلند جواب داد: من خیلی وقت است پشت پنجره ایستاده ام شما حواست نیست.

سپس با ناراحتی از پشت پنجره به کنار باغچه آمد جای گل چیده شده خیلی خالی بود الهه با حسرت به باغچه و گل هایش نگاهی انداخت و به غنچه کوچکی که گوشه باغچه بود رو کرد و گفت:

چرا علی، هوس چیدن تو را نکرد اما آن گل نگون بخت را چید؟ بله چون تو در حجاب بودی و زیبائی های گلبرگ هایت را به علی نشان ندادی.

غنچه تا غنچه هست کسی هوس چیدن آن را نمی کند اما وقتی گل شد و از حجاب بیرون آمد، همه در طمع چیدنش نقشه می کشند. چند روز بعد هم پژمرده می شود، از چشمها می افتد و کسی به آن اعتنا نمی کند حتّی همان هائی که عاشق چیدنش بودند.

+ نوشته شده در  89/07/07ساعت 17:18  توسط محمد جواد  | 

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. 

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. 

پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.


پیرمرد گفت....

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. 

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! 

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

 پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...! 

+ نوشته شده در  89/06/29ساعت 14:36  توسط محمد جواد  | 


استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟



شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است! 

+ نوشته شده در  89/06/13ساعت 2:8  توسط محمد جواد  | 

روزی توی یه دانشگاه دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم تا وقتی خدا را نبینم اورا عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتی پشت من به شما باشید مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت نگاهی به او کرد وگفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید

+ نوشته شده در  89/06/08ساعت 15:47  توسط محمد جواد  | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

+ نوشته شده در  89/05/06ساعت 13:26  توسط محمد جواد  | 

نامم را پدرم انتخاب کرد!

 نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!

 دیگر بس است!

 راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...

+ نوشته شده در  89/05/01ساعت 13:57  توسط محمد جواد  | 

ی تو من رنگ های این سرزمین را بیگانه می کنم

بی تو رنگ های این سرزمین من را می ازارانند

بی تو اهوان  این صحرا گرگان هار من اند

بی تو کوه ها دیوان سیاه و زشت و خفته اند

بی تو من با بهار می میرم

بی تو من در عطر یاس ها می گریم

بی تو من با هر برگ باییزی می افتم

بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو من مرگ را بژمردگی را نیستی را کینه را زشتی را نفرین خشمگین خداوندی را

بی تو من در خلوت این صحرا

در غربت این سرزمین........

بی تو .....


+ نوشته شده در  89/05/01ساعت 13:51  توسط محمد جواد  | 

كس بفردای گل باغ نمیاندیشد
آنكه گرد همه گلها بهوس میچرخد ـ
بلبل عاشق نیست ـ
بلكه گلچین سیه كرداریست ـ
كه سراسیمه دود در پی گلهای لطیف ـ
تا یكی لحظه بچنگ آرد و ریزد بر خاك
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك
تو گل شادابی
به ره باد، مرو
غافل از باغ مشو

+ نوشته شده در  89/04/29ساعت 13:31  توسط محمد جواد  | 

گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
 

+ نوشته شده در  89/04/29ساعت 13:25  توسط محمد جواد  | 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.

+ نوشته شده در  89/04/29ساعت 13:23  توسط محمد جواد  |