تبليغاتX
 حرفـــــــــ ــهای نـــــــاگفتهـ ...

عشق..................




عشق؛ نشسته کنار خیابون...

کلاهی رو سرش کشیده

و داره گدایی می کنه...

 مرگــــ؛ در قالبــــ دخترکی زیبا، گلهای رز زرد می فروشه...

زندگی؛ توی لباس افسر پلیس، واسه ماشین ـهای تمدن  سوتــــ می زنه

و شادی در هیئتـــــ گنجشکای کوچیکــــــ،

توی سوراخی در زیر شیروونی از ترس خشونتـــــ گربه  قایم شده...

و آدما، همون غورباقهـ ـهای سرگردان  مردابـــــ تنهایی هستند

که شاد از شکار مگس های عمرشون

شبــــــ تا صبح غورغور می کنن...


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت


هر روز روز تولد توست

هر روز روز تولد توست، اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع خودت تغییر دهی!
تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی ، آمدنت را !
هر روز. . .روز تولد توست.. .روز من . . . روز ما
اگر بر این باور باشی که با آغاز طلوعی دوباره ، این تویی،که روز را برای خویشتن خویش شروع می کنی.
آن روز ، روز تولد توست !
روزی که تو گرداننده آن باشی روز تو خواهد بود.
این تویی که در هر روز به وجود می آیی،
تاریخ تولد برای یادآوری وجود و حضور پر ارزش توست،
و صبح آغاز شده اکنون یادآوری می کند ،
که تو ارزشمندی و باید به کمال برسی ، تغییر دهی و تغییر کنی.
ببینی و باور کنی هر آنچه در وجود ت می یابی و می پنداری !
هر روز. . .روز تولد توست. . .روز من . . . روز ما
من در هر سپیده دم به دنیا می آیم و با هزاران هزار امید ،
هزاران نوید و هزاران عشق به ساعت و لحظه ای که در آنم می اندیشم.
و هر شب از دنیا می روم با هزاران نوید که برای سلامتی داشتم و سعادتی که دارم ،
که در چنین آرامشی،
در چنین{سکوتی به عشق وجودم فکر کنم و خود را متعلق به کسی ،
به وجودی بدانم که بی او هیچ و با او همه چیز هستم!}
و شاهد تک تک لحظه های عاشقانه باشم!
پس به عشق بیاندیش ، به شادمانی و شادمانه زندگی کن.


آشنای غریبه  تولدت مبارک    دوستت دارم


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


                              


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح ..............


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت


دوست دارما................

سالهاست جاده ها سر بزیر و ساکت به راه خود ادامه میدهند ، بی آنکه منتظر گامهای من باشند و اشاره تو .
به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان هم میتوانم آن را ببینم و امروز که باران همه آرزوهایم را خیس کرده است ، دفتر چه ام شبیه بهشت شده است ، پر از گلهایی که به نام تو روییده اند .
به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می آید ، با فانوسی در دست و برقی در چشمان و امروز که میتوانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم ، عشق در اتاقم نشسته است و به من لبخند میزند .
هر روز به تو فکر میکنم و از خودم می پرسم آیا درختان و پرندگان خواب میبینند ؟
آیا درختان میتوانند بوی تو را حس کنند ؟ آیا پرندگان میتوانند برای تو شمعی بر افروزند ؟
از تو با چه کسی حرف بزنم ؟ چه کسی باور می کند که بهشت را در دستهای تو دیدم و زمین را که با همه عظمتش روی دگمه پیراهنت نشسته بود ؟ چه کسی باور میکند .جنگلهای انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم میشوند ؟
ترانه ا ی که برای تو سرودم ، از گفتگوی موجها و ساحل زیباتر است ، اما از سکوت تو زیبا تر نیست . دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشتهای لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی :
" اگر چراغ عشق روشن باشد ، هزار کوهستان هم نمیتواند بین ما فاصله بیندازد

 

                                     دوستت دارم تا ابد


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت


به امید رسیدن به نگاهت

من تنها ترین فریاد در اوج صدایم...من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام....من می خوام زنده بمانم تا با تو باشم.....تا با تو بخوانم چرا که بی تو میمیرم
تمام شعرهای من فریاد قلب من است و تمام آنها از آن توست....
من زردترین پاییزم د فصل نگاهت پس مرا دریاب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش.....کسی چه میداند فردا چه خواهد شد؟شاید تقدیر دستان پر صلابتش را بسویم دراز کند شاید هم نه..........
ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم....


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت


جا خالیتـ.......

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت


شوقـ... نوشتن

 

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...

باد و بارانی بود اندرون دلم ...

و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

خوب ... برای که بنویسم حالا ؟

تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!

یادم آمد ...

آدم برای خدا چیزیکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،

خدا خودش برمی دارد ...

پرشدم از شوق برای نوشتن ...

دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه

و دستی بر روی کاغذ

نوشتم :

سلام ، محبوب من ...
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ...
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

شنیدم که میگفت: برای رسیدن به صلح باید، از پرهایمان، نیزه بسازیم.

اندکی بعد دیدمش، با انبوهی پر در اطرافش

و توده های کبوتران جان باخته

کبوتران صلح

>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<

خوابم چه سبک

ابر نیایش چه بلند

و چه زیبا، بوته ی زیست

و چه تنها، من


 

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


سکوتــــــ

سکوتــــــــ عجیبی دارد اینـ ـجا

با خود چه کردهـ ای!؟ با من چه می کنی !؟

دلم برایتــــ تنگــــ می شود وقتی می خوانمتــــــ،

وقتی بلند بلند می خوانمتــــــ

تنهایی عجیبی استــــــ، دیوانهـ ام می کند گاهی

کاش اینـ ـجا بودی، درستـــــــ روبروی من!

سکوتــــــ می کردیم و در آن سکوتـــــــ می خواندیم ـهمدیگر را...!

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


رمـــــــــــــــــز موفقیتـــــــــــــــــــ...

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

 لبخند بزنید ..............................


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت


شب نوشته...

 

خدايا بعضی وقتها باورم نميشه که چقدر همه چيز خوب و از بهترين راه پيش ميره! اینقدر آروم و  خوب که حتی متوجه اون نمی شیم٬ و یکدفعه٬ خیلی اتفاقی می بینیم مشکلی که مدتها بود دنبال راه حلش می گشتیم داره حل میشه! به همین سادگی...

کم کم دارم می فهمم اين مهم نيست که توی زندگی چقدر  مشکل داريم٬ چند تا گره کور که همیشه با نا اميدی فکر می کنيم هيچوقت باز نميشن٬ چند تا در بسته که مدتهاست دنبال کليدشون می گرديم ولی پيدا نميکنيم...

مهم اينه که چقدر به پیدا کردن راه حل اميدواريم٬ و چقدر مطمئنيم که در هر لحظه٬ بهترين کاری که از دستمون بر میومد رو انجام داديم...

معتقدم بعضی وقتها وظيفه ما نيست که دنبال راه حل بگرديم٬ ما فقط بايد به بهترین نحوی که می تونیم و یاد گرفتیم زندگی کنيم و اجازه بدیم که راه حل از راه برسه و ما رو شگفت زده کنه٬ همونطور که مشکلات گاهی سرزده ميان و ما رو غافلگير می کنن...

خدایا شکرت بخاطر همه لحظه های زندگیم٬ که اجازه دادی اونها رو تجربه کنم٬ و مهمتر از اون بخاطر اینکه اجازه دادی هر روز عاشق باشم٬ که اگر نبودم٬ تموم اون لحظات به اندازه ارزنی ارزش نداشت...

خدایا شکرت...


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت


خستگی...............................

بیا خستگی این همه دوست داشتن را

روی شونه های من درک کن...

به قول صادق هدایت:

حس میکنم که تو یک کیسه ی پلاستیکی نشستم

هر نفسی که میکشم یه قدم به مرگ نزدیک ترم  میکنه!!

راستی حرفا تو خوب فهمیدم اگه زود خوب بشم میام 

پیشت تا خیس بارون بشیم تو این آفتاب تابستون

{{از دوست داشتنت دست نمیکشم 

به رغم این همه باد

به رغم این همه باران}}

 

 

مدتی نیستم زمانش مشخص نیست...


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


وفاداری............

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: “روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟”
دروازه‌بان: “روز به خير، اينجا بهشت است.”
- “چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.”
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: “مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.”
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:” واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.”
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: ” روز بخير!”
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:” بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! “
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند…
 
بخشي از كتاب “شيطان و دوشزه پريم “
 پائولو كوئيلو


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


  از اینکه خسرو شکیبایی عزیز برای همیشه از میان ما پر کشید تا ته دلم سوخت . . .

خسرو شکیبایی در سریال خانه ی سبز بخشی از زندگی کودکی ها و نوجوانی های من را

 رنگ و آب می داد . . .

حرفهایش ؛ صدایش ؛ نگاه اش و آن بازی تاثیر گذاراش تا روح من را نوازش می کرد . . .

همیشه آن کسی که می ماند بیشتر از آن کسی که رفته است درد می کشد ؛ درد فراق ؛ درد تنهایی ؛ درد نبودن . . .


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت


سلام دوبارـهـ...........

سلام به ستاره ها ودریاها و که همه نمادی عشق هستند  دوباره تو را اغاز می کنم 
 
و میخوانمت با بهانه هایی  سر شار از محبت برای زندگی

این آغاز دوباره نوشتن های ناگفتهـ ـهای یک غریبه است

دوستتان دارم  وباز هم می خوانم شما را باعشق ومحبت

*************************************************************

می خواستم نوشتن توی این وبلاگ را واسه همیشه فراموش کنم

ولی خوب دلم نیومد وبلاگمو با همه خاطره هاش رها کنم و برم .

منتظر حضور دوبارم باشین.


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت


آخرین پستـــــــــــ...

و اینچنین پایان یافت ...................                  

خداحافظ

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت


درست یکسال پیش بود......................

 

تصمیم گـرفـتـــــــــمـ بنویسم و شروع شد..................

 

 نوشتن نا گفـتهـ ـها..........................................................

 

 

                                      My weblog تولـد تــــــــــــــــــــــــ

                                    مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــ...


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت


ـهــــــــمیشگی ترین همراهـ ...

 

مشکوکم

به بصیرت چشمانی

که زیبایی را

در جای جای وجودت نمی بینند

متحیرم

از قساوت قلبهایی

که عطوفت را

در لحظه لحظه حضورت نمی یابند

و متاسفم

از بلاهت کسانی

که از بیم قهرت

رضایت را

در طاعتی کورکورانه میجویند

ای همیشگی ترین همراه ...


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


و بهــــــــ...ـــار آمد...

 

نسیم صبا، از لا به لای شاخه های درختان که می گذرد، حتما چیزی در گوش

 

آنها می گوید که تبسم شادی بخش شکوفه ها بر لبان درختان می شکفد.

 

خورشید گرمتر از همیشه می تابد و صدای جیک جیک گنجشکها، تمام حجم

 

کوچه ها را پر می کند،زمین خمیازه ای می کشد و پس از آخرین نفسهای

 

زمستانیش بیدار می شود.

 

پنجره را باز کن! صدای پای بهار می آید، به او خیر مقدم بگو و طراوت و تازگی

 

را از او بیاموز.

 

 

دوستان عزیز

بهار زیبایی و طراوت شکوفه های شادکامی ست.

بهار دلکش آغازگر تصویر خوشبختی ست.

همیشه ایام پر از گلهای شکوفایی موفقیت روز افزون

                                                               باشد باریتان

 

 

                                 عیدتان مبارک


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت


خدا پا شو دستامو بگیر.........

وقتي كوچيكـــــــ بودم 10  بزرگترين مقدار بود


هر كي ميگفتــــــــ چقد دوسم داري با يه نوع اطمينان خاص ميگفتم 10 تا


اون موقع آبي رنگـــــــ مورد علاقم بود


هر وقتــــــــ ازم ميپرسيدن چه رنگيو دوستــــــــ داري به آسمون اشاره ميكردمو ميگفتم


اون رنگي.....


يادمه وقتي با دوستام بازي ميكردم خيلي همديگرو دوستــــــــ داشتيم


وقتي زمين ميخورديم دستــــــــ همو ميگرفتيم تا پاشيم


اون موقع.......


اما حالا انقدر حرص و طمع بالا رفته كه نميدوني بزرگترين عدد چنده


رنگـــــــ آبيه آسمونم سياه شده ... شبــــــــ شده ... ديگه آسمونم بي وفا شده


ديگه دوستي پيدا نميشه... كه دستتو بگيره و كمكتـــــــــ كنه  ...گذشتــــــــ..


گذشتـــــــ....  اين جا همه دلا سنگــــــــ شده  آرزوي يه لبخند ديرينه رو بايد تو گور ببري


اين جا گلا خار شده .... جاي هر بوته ي گل تو باغچه حسرتــــــــــ ميبيني


خدا پاشو يه نگاهيم به ما بكن  دل آدما رو از سنگـــــــــ نكن  خدا پاشو .... پاشو  دوباره مهربونيو بر قرار كن


خدا پاشو گلاي باغچه رو بيدار كن....خدا پاشو  .. پاشو من  بندتم باهاتـــــــــــ حرف دارم


خدا پاشو  پاشو كه اين روزا بهتـــــــــ احتياج دارم


خدا پاشو........... پاشو  من باهاتــــــــــــ هنوز حرف دارم

 


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت


تا مرز گسستن ....

خوب... همه چیز خوب بود. خیلی بیش‌تر از اون‌چه توقع داشتم. راستش از خودم خوشم اومد. به گمونم این‌که گاهی به خودم محبت داشته باشم برای اون میگونی که درونم با ترس و تنهایی‌ زنده‌گی می‌کنه و مثل دخترای زندونی توی قصرهای بزرگ و تاریک افسانه‌ای یه گوشه می‌شینه و با یه چشم اشک و یه چشم خون با بافته‌ی موهاش بازی می‌کنه، به‌ترین کاره.
خوابم نمی‌آد و خستم. اگر خسته نبودم شاید می‌نشستم سر اون همه ترجمه‌ای که گوشه‌ی میز رو هم انبار شده. اما خستم . دلم می‌خواد دراز بکشم گوش بدم به صدای خوندن زنی که تازه کشفش کردم و انگار یه عالمه باهام خاطره‌ی مشترک داره و ماریا تسوه‌تایوا بخونم که می‌گه
و من خاموش می‌پندارم
عشق زه کمانی‌ست
کشیده
تا مرز گسستن...


 

نوشته شده توسط محمد جواد در ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting