| تبليغات | X |

|
^^و کاش دلها آنقدر خالص بودکه دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد^^
|

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!


استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!
نامم را پدرم انتخاب کرد!
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
ی تو من رنگ های این سرزمین را بیگانه می کنم
بی تو رنگ های این سرزمین من را می ازارانند
بی تو اهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو کوه ها دیوان سیاه و زشت و خفته اند
بی تو من با بهار می میرم
بی تو من در عطر یاس ها می گریم
بی تو من با هر برگ باییزی می افتم
بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو من مرگ را بژمردگی را نیستی را کینه را زشتی را نفرین خشمگین خداوندی را
بی تو من در خلوت این صحرا
در غربت این سرزمین........
بی تو .....
خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند
خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

تجربه نامي است که تمام افراد بر روي اشتباهات خود مي گذارند. اسکاروايلد
مسأله اصلي در دعا اين
نيست که براي خواستههايمان از خدا جواب بگيريم بلکه هدف دعا اين است که بهشکل
کامل با خدا يکي شويم. اسوالد چمبرز
چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن. كانت

دستانم را روی زمین می گذارم و از لای پاهایم نگاه میکنم...
بالاخره توانستم این دنیا را عوض کنم...
اینجا وارو نه است...
آسمان من اینجا زمین است...
اینجا خورشید از غرب طلوع می کند و در مشرق، غروب...
اینجا، زمین که سالها به گریه های آسمان حسادت میکرد، حال گریه میکند و آسمان گریه های او را در آغوش می گیرد...
اینجا ریشه های درخت در آسمان می رقصند و حمام آفتاب می گیرند...
این دروغ گویان، صادق شده اند...
و راست گویان، دروغ گو...
دنیای پر از آدمهای راستگو هم زیباست...
اینجا کسی برای نان، شرافتش را سر چهارراه کف دستش نمی گذارد تا بفروشد...
اینجا هر کسی برای خود یک شاخه گل یاس دارد...
اینجا آدمهای گریان می خندند...
اینجا همانجائی است که حرف سهراب معنا پیدا میکند...
"تا شقایق هست، زندگی باید کرد..."

عشق؛ نشسته کنار خیابون...
کلاهی رو سرش کشیده
و داره گدایی می کنه...
مرگــــ؛ در قالبــــ دخترکی زیبا، گلهای رز زرد می فروشه...
زندگی؛ توی لباس افسر پلیس، واسه ماشین ـهای تمدن سوتــــ می زنه
و شادی در هیئتـــــ گنجشکای کوچیکــــــ،
توی سوراخی در زیر شیروونی از ترس خشونتـــــ گربه قایم شده...
و آدما، همون غورباقهـ ـهای سرگردان مردابـــــ تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشون
شبــــــ تا صبح غورغور می کنن...
آشنای غریبه تولدت مبارک دوستت دارم